درباره نویسنده
فرزانه
من یک نویسنده.شاعر.گرافیست
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرزانه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ازدواج
  • ۱۳٩٠/۸/۱٥
  • 0911
  • یه بن بست دوباره
  • عیدانه
  • ۱۳٩٠/۱/٢٧
  • ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
  • ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
  • زمستان 1389
  • ۱۳۸٩/٩/٢٤
  • ۱۳۸٩/٦/۱٩
  • داستانک_انعکاسی از تو
  • تابستان من
  • ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
  • ۱۳۸٦/۱٠/٢٦
  • مرگ
  • نسيان
  • ۱۳۸٦/۸/٦
  • ۱۳۸٦/۸/٦
  • بقا
  • ۱۳۸٦/٤/٢٦
  • از ديگران
  • ۱۳۸٦/٤/۱۳
  • ۱۳۸٦/٤/۱۳
  • ۱۳۸٦/٤/۱۳
  • ۱۳۸٦/٤/٩
  • ۱۳۸٦/٤/٩
  • ۱۳۸٦/٤/٩
  • ۱۳۸٦/۳/۳٠
  • ۱۳۸٦/۳/۳٠
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • آذر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • شهریور ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • ترانه ما
  • ترانه و موسيقی
  • انجمن شعر نور و جهان
  • خالق گرجی
  • جليل قيصری
  • بهزاد جعفری
  • زهرا
  • طاهره خديری
  • اريانااريان مهر
  • ترانه
  • مريم توکلی
  • هانی نجم
  • معصومه لمسو
  • الهام قريشی
  • جمال محرمی
  • شعر
  • احسان رستمی
  • رويا
  • يک دوست
  • تصوير
  • حامدرمضانی
  • مدنی-گرافيست
  • مدنی-گرافيست
  • مدنی-گرافيست
  • گرافيگ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



rahafarzane
ازدواج
نویسنده: فرزانه - ۱۳٩٠/٩/٢

 

 

قلبدارم این روزا احساس خوشبختی میکنم .رشته ای که دوست دارم رو با همه پندهای

نادرست بزرگترها دارم ادامه میدم ای کاش به خودم اعتماد داشتم........................

محمد کنارمه خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبه و

مهربون و با احساس .مریم کنارمه ...............................................................

هوا سرد شده دلم میخواد خوشبختیمو قسمت کنم با همه اونا که دوسشون دارم

دلم تنگ شده واس چشمای معصوم طه و پدر ومادر گلشون

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: فرزانه - ۱۳٩٠/۸/۱٥

 شاید من تو شاید تو من باشی،توی آیینه

می ایستم و به تو نگاه میکنم چند بار توی

چشمانت نگاه میکنم و میخندم

به زبان بوسه دوستت دارم...

 توی آیینه همیشه صدای آبی دریاست و تو با

 

لحن منطقی آرام جریان میگیری نگاه میکنم

 

دورتر و دورتر میشویم دست و پا میزنم توی

 

انعکاس جذر ومد چشمهایت دستم را دراز

 

میکنم تا دستهایت از نوی آیینه توی دست های

 

من لمس شونداما نمیشود محکم تر اما باز

 

نمیشود میکوبانم آینه میشکند و تو خورد

 

میشوی،تو تکه تکه میشوی و میریزی روی

 

موزاییکهای اتاق خواب من ، خواب من؟من

 

خواب بودم شاید...

 

اما همیشه دوستت دارم مگر نگفتم قبل از این

 

که آیینه بشکند بیا از آیینه بیرون پیش

 

من،دیگر در دست هایم جایی برای بخیه نماند...

 

 

 

این یه اتفاق شیرین بود که من تونستم از یه دو راهی در بیامقلبخجالتخنده

نظرات ()



0911
نویسنده: فرزانه - ۱۳٩٠/۸/۱٥

www.kenardarya.persianblog.ir

www.mohamad-2-.persianblog.ir

 

نظرات ()



یه بن بست دوباره
نویسنده: فرزانه - ۱۳٩٠/٢/۱٩

توی یکی بود و یکی نبود زندگیم یکی تو اوایل سال جدید  یعنی 1390بود .وقتی اون روز دیدمش 2 ساعت کامل توی راه بهش فکر کردم,دلچسب بود حتی واسه نیم ساعت...........
عطر بهار نارنجو تنهایی من اون هنوز بود تا یه روزی که یه جایی در مورد 2 تا نی نی خوندم.خسته شدم و توی مسیر به بهار نارنج هایی فکر کردم که میخوان نارنج شند ترشو ترد مثل زندگی من

نظرات ()



عیدانه
نویسنده: فرزانه - ۱۳٩٠/٢/٤

همیشه  یک نگاه

اغاز گناه عشق ورزیدن است

 

مثل نگاه تو که مرا به نگاه فراموشی کشاند.

 

 

 

 

من تمام نمی شوم پس از مرگم   با تو بودن اغاز همیشگیست

                                                                 

 

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: فرزانه - ۱۳٩٠/۱/٢٧

سلام.سال ١٣٩٠مبارک.قلب

نظرات ()



 
نویسنده: فرزانه - ۱۳۸٩/۱۱/۱۱

 

درکنار اخرین حرکت دستهایم

 

جریانیست به نام تنهایی

 

 

             دستم را که تکان دادم تازه فهمیدم

 

                                 هیچ کس در کنارم

نیست

                   درمیان ابرهابرروی تنهایی من

 واسمان

                      کلاغ هایی به شکل اژدها

 

 

ودست هایم که سقوط میکردند

 برفرود پرشکوه یک درخت

 

در اغوش گرفتمش بوسه که نه

 

              بااخرین شاخه روی اندامش زبرش

 ریختم

        

    بر روی اولین شاخه نوشته شد

 رود

        جاری شدم از گوشه چشمان

 

ابر

     شایدباران شاید اشک

 

قطره قطره بر روی گونه های سفید

 ونرمش فریاد زدم

 

لحظه میگریست

و انعکاس روز هایم در کوه

 

 

 ...بازوانش را تکان دادم

 

روی اندامش کشیده شد

 

سیاه ناله.سیاه درد.سیاه خانه مان

 

در خانمان همه برای من بودن و ..

 

  همه برای من

 

؟

ریختم ازمیان اندام چوبینش

 

بی هیچ بازشدنی

 

               وزنانی به شکل تاریکی

 

     بازمین لرزه هایی روی شانه

  هاشان

و زوزه گرگ ها

 

از کوه های سیاه رنگ بر قله ها

 

برف هایی سفید روی قله چشم

هایم

برف ریخته است برمن

 

ومادرم که میگریست

 

میخواستم بلند شوم

 

پیشانی اش را ببوسم و بگویم

دوستت دارم بخند

 

پدر نبودنم را پک به پک دود میکند

 

خدا به شکل عجیبی انسان شده

 

است

وزنانی به شکل تاریکی

 

....غروب.من؟؟؟

 

تبرر را گرفتم

 

ضربه ای با نفرت ضربه ای با حسرت

 

من تکه تکه اش کردم

 

از دست ها تا پاهااز شاخه ها تا قله ها

       ا زروی ابرها وباران ها

 

از رودها وتنهایی ها

 

چشم های خونین من...

 

   زمین را خاک گرفته بود

 

 

 

میان تنهایی اسمان من بودیم

 

وصدای فاحشه ای که اذان میگفت

 

 

سکه ای نارنجی

 

 

خورشیدهایم برای طلوع سنگین شدند

در رو به روی دریچه

 

   شاخه ایست که شکل ورق شده ست

             سنگی در اغوش چوب

 

وچراغ خوابی که هیچ وقت به خواب نرفت

 

من بودم خمیده بر روی جسد یک

میز

شاخه را با اولین لغزش سنگ سیاه

 

  روی اولین شاخه درخت سبزشدم

 

 

 

 

 

 

   

 ـ مدت هاست که نمیدانم چرا هستم؟

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: فرزانه - ۱۳۸٩/۱۱/۱۱

................

 

 

درکدام بوسه اتفاق افتاد اولین حادثه عشق ورزیدن

 

 

در کدامین  روز دوستت دارم اتفاق افتاد

و.

و...........

باران گرفت

 

چتر ؟

دستهای تو

 

که هیچ وقت نداشتم که هیچ وقت نبارید توی دستهایم

 

 

ابر  باران برای توست

 

و رویای من برای اولین حادثه

 

                      عشق میورزد

 

                      دوست میدارد

 

                     با نگاهی سبز میبارد

 

                                   طبیعت یک چشم

 

ابر.........بوسه........و رویای مه گرفته یک مرد

 

 

نظرات ()



زمستان 1389
نویسنده: فرزانه - ۱۳۸٩/۱۱/۱۱

مادر

 

شاید توی خودم حل میشود هی

باید خدا خودم باشم

                  هی

          حل میشوی توی من

ومن پشت سرهم خودممم

هی خودم مشوم پشت سر هم

پاهای خسته شاید هزاران گام تنهاییند

من رخته است هت مرتبه دور من

ولبان بی رنگ تو

ببین بانو

       مریم نشدی که بگویم پیامبرم

اما کودکانه دوستت دارم

همانقدر که مسیح خدایش را

هی خودم میشوم پشت سر هم       (دوستت دارم)

نبض توست توی شریانم

گم میکنم تو را

اگر شاهرگم رگ جنینیست توی من

             پیچ.هی حل.....

 

دردانه یکتا  تنها

هی چرخ میزند وحل میشوم توی چشم هایت

 

بگو ببین بخند

بخورید و بیاشامید

و فعل های اسمانی بودن

دوست دام روی لبان بانو اشیانه کنم

تنها برای جیغ خوردن ها یم و جیغ های تند بهشتیش

من با کفش های تق تقی قرمز هی چرخ میرقصم

_تمام دختران پشت در بهشت_

هفت سالیست گیسوانم طوافم میکنند

هفت سال است که گیسوانم را طواف میکنم ..زمزمه..

 و زمزمه........

من روی بیان تو نشسته

که زمزمه توی گوشم الله اکبرمیشوی

 

دامنت را کنار بزن بانو

میخواهم زیر پاهایت بهشت شوم

 

 

 

 

 

 

تو

 

وقتی دلم برای تو تنگ میشود                 انگار قلب خدا هم از سنگ میشود

 

اینکه تو و خدا هردوراعاشقم                  بین شیاطین و فرشته جنگ میشود

 

بی تو بدون اوتمام جادهایم را                 من راه میروم میدوم کوچه تنگ میشود

 

درتنگنای جاده تنهایی شبیست دراز          من یک خیابان دردو رنج فرسنگ میشود

 

بین هوس وعشق کسیست شبیه خودم        سرتا سر وجود من نیرنگ میشود_

 

:سیبم تو گازم زن به یاد بوسه میافتم         افتادن قرن بهشت یک ننگ میشود

 

؟بین منو تویک خدا من خود نمیدانم         ؟؟انگار پای ثانیه ها لنگ میشود

 

 

 

 

 

 

مرگ

 

:چقدر سگ بگیر لامسب

چقدر از های وهوم میترسه

و نگام خیره به قله تنش

و صدام تو گلوم می لرزه

این همه پک به پک چرخه سیگار

این همه دود توی حنجرهات

هی صدات توی سرم دستبردار

از همون یه سیگارتوی تنت

عطر خوب سیگارزمزمه شد

...................................

توی اون  جشن کنارم نشست

پیک به پیک سرکشیدو خوردوخورد

 

چقدر سگ بگیر لامسب

چقدر از زندگیم میترسم

چقد از چشم های گردو خمار

از سکوت سیاش میلرزم

هی تنش سوی تنم دست به دست

رقص نور توی چشاش چرخ برقص

هی گناه توی نگاش هی گناه

هی نیگاه توی چشام اشتباه

...توی ذهن خدا بیمارم

باید از زندگی دست بردارم

من باید پیک به پیک سر بکشم

تا خومرو تاابد بکشم

 

چقدر سگ بمیر لا مسب

از توءو این همه پوچی محض

از توءو تلخی هر لحظه من

یه کسی شیشه قرنمو شکست

توی دنیای مثل ول میشم

تو کمی فلسفی دوستم داشته باش

من پراز منطقی عاشقت میشم

بذار یه لحظه زندگی کنم

این همه اشک رو گونه هام  نپاش

ششمین شامپاینوسرکشیدم

من باید پیک به پیک سر بکشم

اخرین شادی یه عمر دراز 

توی اخرین نفس با من باش

 

 

من چقدر چرخ به چرخ فلسفی ام

من چقدر چین به رقص منطقی ام

دامنم زرد بچش طعم زمین

بوسه ام تلخ بگیر عشق همین

 

توفقط چرخ زدی لامسب

من مس اسب شدم تو تاختی

هفتمین شامپاین توی گلوم

هتمین شهر تنم رو تاختی

هشتمن ضربه قلبم تنده

هفت شهر تن من ویرونه

شب سیاهو زیرزمین خالی شد

یه جسد روی تخت جا میمونه

 

نظرات ()



 
نویسنده: فرزانه - ۱۳۸٩/٩/٢٤

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »